تبليغاتX
نیــــــــــــمچه دیـــــــــــلماج

نیــــــــــــمچه دیـــــــــــلماج

به پــــــــــــــــاس عــــــــــــــــــرق ریــــــــــــــــزان روح آدمـــــــــــــی

اول - حتما خبرهای مربوط به حادثه ی تیراندازی در پایگاه نظامی فورت هود در آمریکا رو شنیده اید. سرگرد ارتش آمریکا که از قضا! از قضا مسلمان هم هست میزند و ۱۳ نفر نظامی دیگر را میکشد و موج دیگری از ترس و وحشت را در آمریکا به راه میاندازد. این جناب تروریستِ قاتلِ نامردِ مسلمان (گول ظاهر آرامش را نخورید یک وقت) فردیست به نام مالک حسن  با پدر و مادری فلسطینی اما متولد آمریکا. او به عنوان روانپزشک در ارتش آمریکا خدمت میکرد. او این اواخر دلش میخواست که از ارتش بیاید بیرون چون مخالف جنگ با عراق و افغانستان بود و جدیدا هم خبری رسیده بود از احتمال اعزام او به افغانستان.

دوم- پس از این اتفاق روحانی مسجدی که وی دایما به آن رفت و آمد داشت به خبرنگارها گفته بود که حسن فرد آرامی بود و این اواخر تصمیم داشت ازدواج کند و دنبال یک دختر خوب و مذهبی! میگشت. و با اینکه متولد آمریکا بود اصرار داشت خود را فلسطینی معرفی کند.

سوم- پیش از این اتفاق اما ظاهرا او از طریق ای میل ارتباطاتی داشته با مسلمان تندروی دیگری به نام انور الوکی که با القاعده در ارتباط است و اصالتا امریکایی است و الان ساکن یمن. کسی که بعد از این حرکت تروریستی از حسن طرفداری کرد و در سایت شخصی اش و در فیس بوک (که طرفداران زیادی دارد و مسلمانان را به جهاد تشویق میکند!!!!) او را قهرمان نامید!

چهارم- هم زمان با این حادثه یک تک تیر انداز مسلمان بی تربیت دیگه بود که در سال ۲۰۰۲ زده بود چند تا شهروند آمریکایی را ناکار کرده بود...به سزای اعمالش رسید و با تزریق اعدام شد.

پ.ن آخیش چند وقت بود اخبار ضد مسلمانی نداشتیم!!! (از طرف فاکس نیوز و یاهو و بروبکس)

+ 88/08/20 امضا: نینـــــــــــــــــــو منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com بپر بالا |


 نمیدونم اول فیلم جین ایر رو دیدم بعد رفتم کتابشو خوندم یا اول کتابشو خوندم بعد فیلمشو تلویزیون زحمت کشید پخش کرد! میگم زحمت کشید چون به طور واضح تلاش زیادی برای نابود کردن فیلم از خودشون نشون داده بودند. به هرحال یادمه که یکی دوباری کتاب رو خوندم و یکی دوباری فیلمشو دیدم و در عوالم نوجوانی مجذوب کتاب شدم. داستان دخترک یتیمی که با وجود تمام درد و رنجهایی که کشیده سعی میکند مستقل باشد. معلم سرخانه میشود و اندکی بعد دلباخته ی جناب صاحبکار به نام راچستر. اما درست روز ازدواج متوجه میشود که صاحبکار محترم قبلا مزدوج شده و زنش هنوز زنده است. زنی دیوانه و وحشی به اسم برتا که دست کمی از یک پلنگ خشمگین! ندارد اما به هرحال مانع ازدواج قانونی اوست. جین میرود و مدتی بعد برمیگردد زمانی که برتا خانوم خانه و زندگی را آتش زده و صاحبکار را کور و لنگ کرده و خود را هم کشته است. این دو کبوتر عاشق با هم مزدوج میشوند و اندکی پس از تولد کودکشان راچستر بینایی اش را به دست می آورد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود.

جین ایر را به خاطر همین قصه اش دوست داشتم تا زمانی که در کلاس رمان، استاد خواست که بار دیگر جین ایر را بخوانیم... خواندیم و از جین ایر بدم آمد...داستان پراست از اشارات کلونیالیستی یا استعمارگرایانه که نویسنده یا عمدا یا سهوا به دلیل زندگی در چنین فرهنگی به خواننده القا میکند.

نمیخواهم به جین ایر بپردازم. فقط میخواهم بگویم اگر این رمان را خوانده اید یا فیلمش را دیده اید به شخصیت برتا فکر کرده اید؟ برتا کیست؟ خواننده برتا را فقط از توصیفات راچستر و خود جین ایر و گهگدار پرستارش گریس میشناسد و بس. و همین کافیست تا از او بدش بیاید و او را مانعی برسر راه قهرمان داستان بداند. اما از خودش نمیپرسد برتا چرا دیوانه است؟ چون مادرش دیوانه بود (و البته چندین بار در کتاب اشاره میشود به این نکته که مادرش نژاد مخلوط داشته!) آیا این دلیل کافیست؟

خانوم دیگری به نام جین ریس وقتی این رمان را خواند تنها به این توصیفات اکتفا نکرد. او به برتا فکر کردجین ریس و به او هم فرصت صحبت کردن داد. جین ریس در سال۱۹۶۶ کتابی نوشت به نام Wide Sargasso Sea و در آن به شخصیتی به اسم آنتوانت پرداخت. و هرچند که در هیچ جای کتاب اشاره ی مستقیمی به رمان جین ایر نمیشود اما خواننده بعد از خواندن نیمی از کتاب میفهمد که آنتوانت کسی نیست جز همان زن دیوانه ی راچستر به نام برتا. کتاب دریای پهناور سارگاسو در ایران به اسم گردابی چنین هایل توسط خانم گلی امامی ترجمه شده است.

هرچند که پایان این کتاب معلومه اما پایان داستان خیلی مهم نیست بلکه این روند اتفاقات و جریانات کتابه که شخصیت برتا رو شکل میده بنابراین اگه جین ایر رو خوندین بهتون پیشنهاد میدم حتما حتما این کتاب رو هم بخونید. و با برتا بیشتر آشنا بشید..نیمچه  در ادامه ی مطلب

*دریای سارگاسو٬ تنها دریای بدون ساحل جهان است که در میان اقیانوس آتلانتیک شمالی واقع شده و منطقه ی برمودا در حاشیه ی غربی این دریا واقع شده است.

**از زادگاه خورشید به روز شد


ادامه مطلب

+ 88/08/18 امضا: نینـــــــــــــــــــو منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com بپر بالا |


"چه کنم اگر کسی نمیبیند؟"

او میبیند اما...

ما اهل کوفه نیستیم؟

کاش کاری بیشتر از اشک ریختن برای دل غصه دار شما از دستم برآید

کلیپ "این عمار" را حتما از اینجا دانلود کنید...برای اطلاعات بیشتر هم به ســــــــو سر بزنید


این عکس ظاهرا اولین عکس از صحنه ی جانبازی آقاست... 

+ 88/08/13 امضا: نینـــــــــــــــــــو


- اووووووووووووووووووووووه ده سال دیگه؟ ده سال دیگه خیلی دیره! تا اون موقع کی مرده کی زنده؟!

- نگران نباش بابا! ما یکی شانس نداریم حلوای تو رو بخوریم! ده سال دیگه میبینمتون با چهار پنج تا بچه ی قد و نیم قد!

- وا چه جوری حساب کردی؟ مگه دیگ زود پزه؟

- گفته باشم من تا دیپلممو نگیرم ازدواج نمیکنم!

- بیا بابا! نیست الان خواستگارا جلوی در صف کشیدن!! خوب حالا  ازدواج کرده یا نکرده مامان شده یا نشده. دیپلمه یا لیسانسه یا دکتر! مرده یا زنده! قرارمون ده سال دیگه ۸۸.۸.۸ ساعت پنج جلوی در مدرسه!

- ساعت پنج دیر نیست؟ آبان زود شب میشه ها؟

- نه خوبه بیخیال! تا اون موقع بزرگ شدیم!

- آی برو بکس بیاید امضا کنید. کنار امضاتون شغل آینده رو هم بنویسید.

" ما بچه های کلاس اول الف خانوم ها............................. بدین وسیله قرار میگذاریم که ده سال دیگر در تاریخ ۸۸.۸.۸ ساعت پنج عصر روبروی ساختمان مدرسه جمع شویم و همدیگر را بار دیگر ملاقات کنیم"

ابرهای گذران

این قرارداد با حدود سی تا امضا٬ این مکالمه ها یا حرفهایی شبیه اینها مال ده سال پیشن... از خیلی از بچه های اول الف دیگه خبری ندارم....اما با پنج تاشون هنوز رابطه دارم.

جمعه ساعت پنج (ده و نیم به وقت اینجا) زنگ زدم به راضیه...میدونستم سر قراره. مریم هم بود. گفت محجوبه و عطیه هم گفتن میان. محجوبه اومد. مونا هم اومد...از بقیه خبر ندارم. نمیشد بیشتر از این تلفن رو کشش بدم. خداحافظی کردم. ده سال برای همچین روزی سال شماری کردم. اما وقتی رسید من ایران نبودم!

دلم برای همه شون تنگ شده...راضیه٬ عطیه٬ مریم٬ محجوبه٬ نفیسه٬ مونا٬ مهناز٬ ندا٬ شبنم٬ ریحانه٬ زهرا٬ زهرا٬ نسیم٬ بهاره٬ راضیه و خیلیای دیگه که اسماشون یادم نمیاد

امسال که نشد اما شاید یه "ضیافت" دیگه٬ یازده سال دیگه...روزی مثل ۹۹.۹.۹ 

ده سال دیگه خیلی دور به نظر میاد...اما ده سال پیش مثل یه چشم بر هم زدن گذشت...

+ 88/08/11 امضا: نینـــــــــــــــــــو منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com بپر بالا |


"غسل زیارت میکنم....بهترین لباس هایم را میپوشم از خانه میزنم بیرون. حال خوبی دارم توی هوای عید...

 به گنبد سبز که میرسم هوس میکنم تا خود حرم بدوم...راه نزدیک میکنم و میپیچم توی کوچه ی خامنه ای...شور دویدن در دلم غوغا میکند و سرخی به گونه هایم می آورد...خنکای نسیم صبح میخورد به صورتم...خدایا چه عطری پیچیده توی این کوچه...هرقدم که نزدیک تر میشوم عطر ولایت مست ترم میکند و شوق دویدنم را بیشتر...دلم گواهی میدهد آماده ی زیارتم...بهترین جامه ها بر تن و بهترین آرایش ها بر روی...

چشمهایم را میبندم و نمیبینم نگاه متعجب زائران را...تا خود باب الجواد (ع) یک نفس میدوم...

ادب نگاهم میدارد...باید اجازه گرفت و داخل شد..."اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک.... خدایا من حرمت این حرم را میفهمم میدانم که صاحبش نیست اما هست...میدانم که مثل اجداد بزرگوارش زنده است...میدانم که من را میبینند...صدایم را میشنوند...و جواب سلامم را میدهند"

اشک داغ صورتم را می سوزاند " استاذنک یا رب اولا...اول از خودت اجازه میگیرم...بعد از پیامبرت اجازه میگیرم...بعد از خودش اجازه میگیرم..." آقا جون اجازه میدی وارد حرمت بشم؟

صورتم دوباره خنک میشود از این نسیم تازه رسیده. جوابم را گرفتم. دلم میخواهد دور حرم بچرخم...

میرسم به صحن عتیق...پا روی پله که میگذارم صدای سلام ها بلند میشود...سلام آقاجون ممنون که راهم دادی... چشمم را میبندم و باز میکنم...دلم پر میکشد با دیدن گنبد...چند لحظه می ایستم و زل میزنم به ورودی رواق روضه منوره...به آن همه زر نابی که از زمین و آسمان میریزد...به آن همه پرنده ی سفیدی که پروانه وار میگردد...به آن همه عطر و گلابی که هوا را پر کرده... به آن همه زائر...به آن همه اشک...به آن همه سلام...به آن همه حاجت...به آن همه عشق...به آن همه ارادت...پایم سست میشود...سرافکنده میشوم و گام هایم آرام تر میشود...

"الله اکبر و لا اله الا الله...سبحان الله...الحمد لله...به نام خدا و به ذات خدا و بر کیش رسول خدا...گواهی میدهم که نیست معبود حقی جز خدا...یگانه است و بی شریک...گواهی میدهم که محمد (ص) رسول اوست و علی (ع) ولی او... خدایا رحمت و درود بفرست بر رسول گرامی ات محمد (ص) بر امیر المومنین علی (ع) بر دختر پیامبرت فاطمه (س) بر حسن(ع) و حسین(ع) و علی بن الحسین(ع) و محمد بن علی(ع) جعفر بن محمد(ع) و موسی بن جعفر(ع) و علی بن موسی(ع) و محمد بن علی (ع) و علی بن محمد(ع) و حسن بن علی(ع) و رحمت بفرست بر حجتت (عج) بر روی زمین..."

سر بلند میکنم و خودم را میبینم که مقابل ضریح ایستاده ام.و آرام زمزمه میکنم ..."السلام علیک یا ولی الله...سلام ای ولی خدا...سلام ای حجت خدا...سلام ای نور خدا در ظلمات زمین...سلام ای ستون دین..."

دلم میخواد پیشتر بروم...جسارت میکنم و جلوتر میروم...میروم و میروم تا میرسم به خود ضریح...دست می اندازم به پنجره های ضریح...دلم را و روحم را گره میزنم به پنجره ها و مینشینم... "اتیتک زائرا وافدا عائذا مما جنیت علی نفسی و احتطبت علی ظهری....آقاجان آمده ام اینجا تا شما را شفیع بگیرم...تا شفاعتم کنی روزی که بسیار فقیر و تهیدستم نزد خدا..." آقا جان چه کسی از شما بهتر؟

حال خوشی دارم...میخوام بمونم همین جا ...نشسته پای ضریح شما ...بعد از این همه غربت بعد از این همه دلتنگی...میخوام یه دل سیر باهاتون درد دل کنم..."

تازه عقده های دلم باز شده که صدای اذان بلند میشه...اشکامو پاک میکنم... یکساعتی میشه که زل زدم به مانیتور و از اینجا چشم دوختم به جمعیتی که گرد ضریح رو گرفتن...به آدمایی که به سختی خودشون رو میرسونند به ضریح تا لحظه ای دستی بکشند بر اون پنجره های نقره ای...به همه ی آدم هایی که امروز مشهدن...امروز حرمن٬ امروز کنار ضریحن و امروز از نزدیک به آقا سلام میدن...امروز ۸۸.۸.۸ روز ولادت خود آقا... آقا علی بن موسی الرضا (ع)

صوت اذان حالم رو خوشتر کرد...میدونستم که این خاندان سلامی رو بی جواب نمیذارن


نوشته شده در ۸/۸/۸۸ ساعت ۸:۰۸ صبح به وقت تهران

+ 88/08/08 امضا: نینـــــــــــــــــــو منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com بپر بالا |